خرید بک لینک
۱۷ سالم بود . تا این سن جرات حرف زدن و هم صحبت شدن با هیچ دختری رو نداشتم ، بحث ترس از اونا نبود بحث خجالت کشیدن و یه جورایی معذب بودن بود . تو مهمونی هایی که دخترا بودن کلا یا سرم پایین بود یا اصلا نمیرفتم . کلا بگم تا ۱۷ سالگی دختر ندیده بودم . و اصلا نه همبازیشون شده بودم و نه از روحیات و خواسته هاشون با خبر بودم. یه روز از مدرسه داشتم برمیگشتم و خیلی هم سرحال بودم ، دیدم جلوم یه دختر داره راه میره و دوتا پسر پشت سرشن و هی دارن قربون صدقه ش میرن . یه لحظه ناراحت شدم و از ذلیل بودن پسرا حالم بد شد ولی بعد چند دقیقه از حرفایی که پسرا میزدن خندم میگرفت . وقتی یکی از پسرا بهش گفت آیا بابات نیمخواد منو ببینه ؟ آیا داماد خوش تیپ لازم ندارن واسه روز مبادا ؟ من بشدت خنده م گرفت و یهو دختره برگشت و توقف کرد یکی از پسرا ترسید و اومد عقب و پای من رو له کرد . چشمم تو صورت دختره بود . منم ترسیدم زیاد . دختره برگشت و به پسرا گفت چرا !!! بابام خیلی دوست داره ببیندت صبر کن بهش زنگ بزنم ببین چطور میخوادت … دید که من زیاد ترسیدم بهم گفت شمام با اینایی ؟؟؟ به تته پته افتادم و گفتم نه بخداااااا. تا شب قیافه دختره تو ذهنم بود . صبح که بیدار شدم اولین موضوعی که بهش فکر کردم همون دختره بود . یعنی کل فکر و ذکرم شده بود اینکه آیا ضایع شدم جلوش ؟ آیا سوتی دادم ؟چرا من مثه اون پسرا نمیتونم با دخترا

برچسب: نویسنده: یاسین محمودی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 4:27

اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ، خانم معلم مان می گفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟ آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی، فرض؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟ چطور فرض بگیرم؟ فرض را از کجا باید بگیرم؟یکبار از خانوم معلم مان پرسیدم ، خانوم ما نمیدانیم چطور و از کجا فرض بگیریم.خانوم معلم مان خیلی خوشگل بود ، چهره ای دقیق از او در ذهن ندارم اما یادم می آید چشمانی روشن داشت ، سفید و بور بود و مهربان ، جوری مقنعه میگذاشت که همیشه چند تار مویش بیرون میریخت ،انگار که میدانست آن چند تار مو چقدر به چهره اش مزه میدهد.خندید و گفت: پسرم فرض را از جایی نمیگیرند ، فرض گرفتن یعنی خیال کردن ،یعنی فکر کنی که چیزی را داری در حالی که واقعن نداری اش ، مثل همین سیب،فرض یعنی این ، یعنی خیال کنی که سیب داری ، هرچند که سیبی اینجا نیست.حالا بیست سال گذشته است و من این روزها تنها کاری که بلدم به خوبی انجامش دهم فرض کردن است.وقتی میخواهم بروم خرید فرض میکنم تو کنار من نشسته ای و با کنترل ضبط طبق معمول درگیری برای پیدا کردن آهنگ مورد علاقه ات.وقتی فیلم میبینم فرض میکنم تو همینجایی و مثل همیشه با همان عجول بودن شیرینت ، دلت میخواهد زودتر بدانی که بالاخره ته فیلم چه میشود.فرض میکنم وقتی که بنزین زدم طبق معمول تو پول را از کیف پ

برچسب: نویسنده: یاسین محمودی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 4:27

صفحه بندی